دوستت دارم بی انتها!


Admin Logo
themebox Logo
ابزار وب

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ




تاریخ:پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391-06:56 ب.ظ

نویسنده :شفق

دیدم برام تو دنیا،از تو عزیز تر نیست!

این روزها غرق در یک آرامشی توام با سرزندگی هستم.
روزهام می گذرند نه به معنای گذشتنِ تنها،همراه با مردی که
من اونو به معنای واقعی میپرستم.
شاید عددِ شناسنامه هامون بر این باشه که منو تو توی یک سال
بدنیا آمدیم،شاید هم هیشکی ندونه که تو چقدر بزرگی و
مردونگی از همون اول توی وجودت بود،اما من اینا رو با تمام
روح و ذهنم لمس کردم مسعودِ من...
این روزا من عجیب حس می کنم بزرگ شدم،عجیب حسِ صبوری
دارم و عجیب حس می کنم که برایِ تو شدم،درست همونجور که
باید باشم...
نمی دونم از کی باید تشکر کنم،از خدا ممنونم که تورو برای من آفرید،
از تقدیر ممنونم که تورو واسم انتخاب کرد،از تو ممنونم که منو برای خودت
انتخاب کردی و از تو ممنونم که هستی...
انقدر حرف ها زیادن توی سرم که نمی دونم کدومش رو اول بر این صفحه
روان کنم.
از 23.اردیبهشتی میگم که واسم یک روز زیبا و رویایی بود.
از روزی که تو واسم جشن گرفتی روزِ زن رو به همراه مهدی و بهارِ
عزیزمون.
واقعا خوش گذشت بهم،به هممون خوش گذشت.
کادوت رو واقعا دوست داشتم،انقدر تو سرم هست که اینو به
بچه هامون نشون بدم،خیلی با احتیاط لیوانی رو که واسم گرفتی
جابجا می کنم و واقعا هم خیلی دوسش دارم.
فک کنم اساسی از این شاخه به این شاخه پریدم.
پس این پست رو تموم میکنم.
به اندازه ای که ماهی به آب وابسته است،من تو را می خواهم...
 
------------------------------------
 
عاشق اسمم می شوم،وقتی صدایم میکنی...




تاریخ:یکشنبه 17 اردیبهشت 1391-11:23 ب.ظ

نویسنده :شفق

دوست داشتنی ترینم!

مسعودم،

ایـــن روزا
خوشـــــــــــــحالم
خوشبـــــــــــــــــختم
شبا با آرامش می خوابم
روزا با آرامش زندگی می کنم
مرسی...
همه چیو مدیونِ توام،مدیون بودنت در کنارم،
جاشوی قایقِ زندگیِ من...!

این روزا حس می کنم یه جور دیگه دوسم داری
یه جورِ قشنگی...من می بینم مسعود!
این روزا هر وقت می رسوندمت می گفتی بازم می خوام
پیشت باشم،چقدر می لرزید دلم.
عشقت یه زلزله ست واسه دلِ من.
عجیبه این زلزله دنیامو آروم میکنه...

دوستت دارم مردِ من.


نه یک بار 
ڪه هــزار بار 
بگذار آوازه ی عشق بازیمان چنان در شهر بپیچد 
ڪه روسیاه شوند آنها که 
بر سر جداییمان 
شرط بسته اند...



تاریخ:دوشنبه 11 اردیبهشت 1391-09:17 ب.ظ

نویسنده :شفق

مرد آسمونی من...

به من بگو که خدا چگونه تورو آفریده
چطور اینهمه مردونگی در کنار اینهمه احساس
قــــــــرار داده...
چطور اینهمه مهربونی در کنار این همه جذبه...
مسعود،میدونستی با هیچ چیزی تو دنیا عوضت نمی کنم؟
من عاشق وقتی هستم که اشکامو پاک می کنی می بوسی منو و
میگی درست میشه..
هرچی آواره رو سرم میشه دیوار،میشه سقف!
می دونی چقدر دوست دارم؟
از اون بیشتــــــر دوست دارم...!



تاریخ:شنبه 2 اردیبهشت 1391-11:04 ب.ظ

نویسنده :شفق

بگو شب بخوابه،من بیـــــــدارم...

خیلی خوابم میاد،اما

دوست دارم از پیاده رویمون،از نون پیاز و فلفل خوردنمون،
از دویدنامون توی خیابون فردوسی،بوسه های حبابی و
سبد بازیمون بگم...
میدونم نمیای اینجــــــــــا،اما بازم میگم...
از امروزی که واقعا بهاری بود.
مرسی خدا،واقعا مرسی که خوشبختیمو کامل کردی.
خوب بخواب مردِ من...


تاریخ:شنبه 26 فروردین 1391-09:50 ب.ظ

نویسنده :شفق

زندگی،با من باش...

پیرهنت را می بویم
به جای آغوشِ نداشته ات...



تاریخ:پنجشنبه 24 فروردین 1391-11:45 ب.ظ

نویسنده :شفق

تو که معنای عشقی،به من معنا بده!

مسعودم،الآن تو راهه.
فک کنم خوابش برده که جوابِ اس نمی ده.
نمی دونم،دلمم نمیاد که بیدارش کنم.
خدا کنه خوب خوابیده باشه.
داره کم کم نزدیک میشه-بقولِ خودش-
دستــــــــایِ من...
عزیزِ دلـــــــم،الهی من قربونِ این مهربونیات.
باور کن فک نمی کردم که این موقعیت پیش بیاد که بشه تو تهران
با هم باشیم.
که همقدمِ تو باشم،که نفس بکشم کنارت...
مسعودم،من عاشقِ این هیجان های شبِ قبل از اومدنِ تو هستم.
اینکه هی دورِ خودم بچرخم،دنبالِ چسب واسه کادوهات باشم،اینکه
همش به این فک کنم چی بپوشم که بیام پیشت...
خیلی شیرینه این لحظات،همون موقع هایی که تو،تویِ راه هستی
و من از فرطِ هیجان نتونم بخوابم.
مثه همین الآن که نمی تونم بخوابم...
واست دو تا عیدی کوچولو دارم.
یک کمربندِ خوشگل که با آبجی سارام خریدم




و یه سالنامه...



مردِ من،حدودا 25 روز پیشت نبودم.
خوب یا بد،سخت یا آسون گذشت.
هر چی هم بد باشه روزای رفته،من حاضرم تحملشون کنم به خاطر
یک امشب که چشم به راهتم.
خداروشکر که هستی،که با بودنت همه چی یه رنگِ دیگه گرفته.
اینکه با تو خوشبخت ترینم...اینکه با تو کاملــــــم....
اینکه با تو همونی هستم که واقعا هستم.
خدایـــــــــــــــــــــــــــــا شکـــر.


پ.ن:این رو تختیِ گل گٌلیم تو حلقـــــمـــــ...

پ.ن:باز یادم رفت قبل کادو پیچی عکس بگیرم.


15.فروردین.91



تاریخ:چهارشنبه 23 فروردین 1391-11:03 ب.ظ

نویسنده :شفق

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به دَرَم...

دلِ من شد تختِ جمشید و
تو شدی تائیس...
به آتش کشیدی مرا!
13 من هم بدر می شود بدونِ تو.
------------------------------------------------
بعد از این همه مدت،اشکِ من هم
پیرهنم را تر کرد...
-----------------------------------------------
هیچ چیز دردناکتر از این نیست که در کوه
فریاد بزنی و پژواکی نشوی!!
----------------------------------------------
امشب با من چه کردی،از سرمای دستانم
گٌر گِرفتم.


13.فروردین.90






تاریخ:چهارشنبه 23 فروردین 1391-10:36 ب.ظ

نویسنده :شفق

آسمانی می شوم،اگر خورشید باشی...

تو در پیرهنِ سفید،شلوار جین و پالتوی مشکی

الهِ منی...

کاش انقدر از دیدگانم دور نبودی،سرم خسته شد

از بس صورتت را در چشمانم ترسیم کرد.

کاش بودی تا می پرستیدمت!


دلتنگتـــــــــــــــــــم....


10.فروردین.91



تاریخ:سه شنبه 22 فروردین 1391-01:44 ب.ظ

نویسنده :شفق

اشک من بیا منو یاری بکن

عجب دنیایی ست،دنیای ِمن.
آدم هایی که دوستشان دارم،دوستم ندارند و
دورم را گرفته اند و
تنها کسی که مرا دوست دارد کیلومتر ها
ازم دور است...
چرا هیچ چیز جایِ خودش نیست؟
لعنت به این چیدمانِ افرادی که من دارم!!!!
منجی ِ من،بیـــــــــــا.!


11.فروردین.91


تاریخ:یکشنبه 20 فروردین 1391-11:12 ب.ظ

نویسنده :شفق

تو مالِ من باش

دستانم را چترِ سرت می کنم،

حسودی ام می شود که آسمان انگشتانش را

قطره قطره بر سرت بکشد.

موهای یلدایی بی حالتِ تو،فقط مالِ من است!


9.فروردین.91



تاریخ:یکشنبه 20 فروردین 1391-07:45 ق.ظ

نویسنده :شفق

تولدِ عیدت مبارک،عزیزم...





باز نوروز آمــد

باز صدای خنده ی زمین

باز حرکت مواج  ماهی قرمز

باز بوی اسکناس تا نخورده ی لای قرآن

باز تبریک این عید باستانی...

مسعودِ خوبم،سال نو مبارک.

امیدوارم امسال بهترین سال زندگیت باشه.


پ.ن:سفره هفت سین شاهکارِ خودم!


1.فروردین.91



تاریخ:دوشنبه 22 اسفند 1390-09:43 ب.ظ

نویسنده :شفق

با تو انگار تو بهشتم...

داره آهنگ پخش میشه:

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت می دونی عادت نیست،فقط دوست داشتنِ محضه
کنارم هستی و بازم،بهونه هامو می گیرم
میگم وااای چقدر سرده،میــام دستاتو می گیرم...


نمیگم که اشکام اومدن،نمیگم دپرس شدم،فقط تو خاطراتِ با تو بودن
غرق شدم.
تو اون دوباری که رفتیم جاده تندرستی،نگاه هامون،بوسه هامون و دستایِ گرم و
مهربونت.
مسعودم،درسته تنها یه روزه ندیدمت،اما عجیب دلتنگتم...
دلم می خواد که فقط چشمات جلوی چشام باشه،اونوقته دنیام آرومه.
اما عزیزکم،من می تونم دوریتو تاب بیارم،من قوی ام.
همون شفقی که می خوای،خواهم بود.
مسعودِ من،گاه فک می کنم چقدر خوب بود که همشهری بودیم.
اینکه خریدِ عیدمون با همدیگه بود،اینکه من  توی خیابونای دمِ عیدِ تهران
با تو همقدم بودم،اما بازم می بینم که این دوری خودش یه نعمته.
اینکه بسیار بسیار قدرِ تورو می دونم،سعی کنم که تو با هم بودنمون
بیشتر ارزشِ لحظه ها رو درک کنم و از همه مهم تر باعث میشه همدیگه رو
بیشتر بخوایم و دوست داشته باشیم.
می دونی چقدر شیرینه شنیدن جمله ی "دلتنــــــگتم..."از پسِ این 400 کیلومتر؟
اینکه دوریم و انقدر احساس وابستگیمونو به یادِ هم میارم،خیلی قشنگه...
خوشحالم که تو رو دارم،بودنِ تو خوشبختیمه و داشتنت افتخار!
خوب بخوابی مردِ من...
خواب هات به آرومی آسمونِ تهران و به پاکی ِبرفِ آسمونِ شاهرود.
دوستت دارم!!!



تاریخ:شنبه 6 اسفند 1390-08:36 ب.ظ

نویسنده :شفق

پارادوکس...!

وقتی چشمانت هم از نخواستنِ من
فریــــــــــــاد می زنند
درست است خیره ماندنِ لب هایم...



تاریخ:چهارشنبه 3 اسفند 1390-11:46 ب.ظ

نویسنده :شفق

قسم خوردی بر ماه،که عاشقترینی...

امروز هم گذشت،یه روز دیگه با تمام خوبی هاش گذشت
چه جوری عجله داشتم بهت برسم که بریم یونی،خیلی خوب بود.
مرسی واسم کلاه رنگی رنگی خریدی!
منتظر فردام که ببینم روی ماهتو...

شبِ خوبی رو واست آرزو می کنم،مردِ من...


تاریخ:سه شنبه 2 اسفند 1390-10:58 ب.ظ

نویسنده :شفق

دو قدم برداشته شد...

امروزم گذشت،دومین روز از محبوب ترین ماهِ سال...
شاید بچه گانه باشه،اما من کلی ذوق دارم واسه تولدت.
تو بهترین هدیه ای بودی که خدا می تونست به من تو شاهرود بده.
با این همه آدم دوست شدم،واسشون کلی کار کردم تو این دانشگاه،
اما تنها کسی که باهام موند و جا نزد تو بودی.
دوستای تهرانم و دیگه خوب می شناسی،اونا توی دنیا تک هستن،
هیچ دخترایی مثه اونا پیدا نمیشه که انقدر منو درک کنن و بشناسن.
اون دوستام دیگه تکرار ناشدنی هستن،مثه تو که تکرار ناشدنی ترین
مرد روی زمینی واسم...


و اما دوستت دارم...

پ.ن:واقعا مسعودم...!




  • تعداد صفحات :8
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...